از همه چیز می گذرد. سالیان سال است که از همه چیز می گذرد؛
از شبهای حمله واز روزهای مقاومت؛
از کمیل های پنهانی نیمه شب پشت خاکریزها واز آخرین" وان یکاد" مادر که بدرقه راهشان بود.
گلزار شهدای شهر هر چه آغوش داشت گسترده بود به روی تکه های آمده از بهشت و آسمان؛ هر چه ابر داشت گریسته بود در فراق همه آن نورها و سپیدی ها!
حالا هزاران هزار چهره ملکوتی در آغوش قاب دیوار خانه ها جای گرفته و کوچه ها همه متبرک شده به نام های آسمانی.
تنها, کوچه روزگار کودکیتان نام نداشت وتنها, قاب دیوار خانه هایتان بود که حجم خالی حضورتان را فریاذ میزد, ومادر که هر روز چشم به راه پیکرتان,آذین می بست خیابانهای منتهی به گلزار شهدای شهر را!
از همه چیز می گذرد وکم کم هیاهوی دنیای مدرن داشت آرامش یادتان را از یادمان می برد که ناگاه آمدید؛سبکبال تر از همیشه!
با همه آن یک مشت استخوانی که به یادگار مانده بود از آن قامت رشید!
می خرامیدید وشانه های شهر همه با شما می آمدند.
آری! عشق را برایمان تشریح کردید در تشییع شدنتان!
یک تکه استخوان انگشتتان کافی بود تابار دیگر نشان دهد مسیر بزرگراه شهادت را،که هنوز نور میان ظلمت پیدا بود!
آمدید و گذشت و عشق بار دیگر شعله کشید و حال,همه ترس من از خاموش شدن همیشه آن است.
راستی! مباد که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت!
مباد که از یاد ببریم هر آنچه را که از یاد برده ایم!
مباد... !